بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذتشم فریدون مشیری

 

با سلام خدمت دوستان عزیز wink

امروز در کنار ما هستید برای یادی از کلاس های حفظ شعر ادبیات و هم چنین همایش هایی که در مدرسه ی نمونه خوارزمی شبستر به جا گذاشته ایم و رفتیم...

واقعا برای آن روز ها حسرت می خورم ای کاش قدر معلم زحمتکش آقای کشفی و حتی دوستان صمیمی خودمان را می دانستم....

کلاس های ادبیات و انشا مخصوصا حفظ شعر با سبک های گوناگون از کاس های مورد علاقه ی بچه ها بود.یادش بخیر...

و این هم شعری از هزاران شعر فارسی که توسط ح.شبستری در کلاس نهم ب خوانده شده و به یاد آن روز این را در وبلاگ گذاشته ام

شاید اگر قسمت شد فیلمی از همایش ما در مدرسه که واقعا غرور آفرین بود را بگذارم...

(شعر در ادامه ی مطلب)


heartکـــــوچــــــهheart

(شعر بی تو مهتاب شبی فریدون مشیری و پاسخ قشنگ هما میرافشار به آنmail)


بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
 
در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
 
یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
 
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
 
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروریخته در آب
شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
 
یادم آید، تو به من گفتی:
-        ” از این عشق حذر کن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
 
با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
 
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“
 
باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
 
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...
 
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
 
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
 
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
 
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 *****واما پاسخ هما به آن******

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده بخونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم،

تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم،

تو ندیدی!

نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی .

چون در خانه ببستم ،

دگر از پای نشستم ،

گوئیا زلزله آمد ،

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من ؟

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل ،

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدائی ؟

نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم .....


مثل همیشه در پناه حق باشید blush

لینک کوتاه مطلب: https://goo.gl/gVy0Vp

بازگشت به چرتک بلاگ